![]() |
![]() |
|
| گذشته وجود ندارد,اینده هنوز نیامده ولی میشود به ان امیدوار بود:پس در حال زندگی کن |
|
برگشتم که دو باره اجاق حوراکپزی را کم و زیاد کنم و
دوباره اندوه حودرا پنهان سازم حوشبحتی را که حود بدنبالش می گردم به حانواده بدهم کجا گمش کردم نمیدانم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 28 آبان1387ساعت 3:55 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
دل کوجک مادر با بیوفایی شما دیگر چه کند............ شکوه شما را به که
گوییم........ناله قلب هزار تکه را کجا بانگ زنم..............اه که دادم ارش خدا را لرزاند....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
در همه بودن ونبودنهای زندگی دنبال ای کاشهای
زندگی بودم.انها را یافتم اما دور بودند.کجای کار را اشتباه کردم!!ان را نیز یافتم.این بار ماهی از اب گرفته تازه نبود.....این جمله را چه کسی باب کرد.نمیدانم
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 11 مرداد1387ساعت 0:42 قبل از ظهر توسط لیلی |
|
|
ریسمان زندگی ام را بد
میجود........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 فروردین1387ساعت 4:42 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
عزیز شبهای تنهایی من دوباره از
خانه رانده شد چرا که همیشه زور
بر منطق در این خانه حکمفرماست
باز هم صبر خواهم کرد |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 خرداد1386ساعت 6:42 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
یکی از شبهای خوب خدا بود.ما بودیم وتنهایی زنگی به صدا در امد با جان
دل جوابش را دادیم سالها قبل گوش دادن را بلدبود گفتیم وگفتیم انقدر که سبک شدیم قول یاری داد برای امدنش لحظه شمار ی کردیم.امد با شمشیر بغض ونفرت ویران کرد دل کوچک وافزون شده از درد نازنینی راکه میدانست چگونه با سخنی به اشتباه میشکندوویران کرد انچه داشتیم .درید شکمهای دردمند ما را با چاقویی از نفرت.ما ماندیم وهزاران درد تازه ......... مرهمش را نمیدانم از کجا باید جست راستش را بخواهی دیگر بدنبال مرهم نیستم ولی میدانم زنگی که دگر بار به صدا در بیاید چگونه جوابگویم؟؟ براستی چرا او با ما چنین کرد ؟؟؟؟از نگاه سنگینش متنفرم اورا از زندگی بیرون خواهم راند ولی تاوان سنگینش را کسی بس خواهد داد که با او هم همکلام وهم اندیشه شد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 آبان1385ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
او اولین میهمان دل و خانه من بود.......
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 فروردین1385ساعت 7:44 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
ما با هم سفره هفت سین را می
چیدیم ما با هم در جعبه های شیرینی را باز میکردیم.ولی او ا مسال نیست.. هست ولی نمی اید..نمیدانم چقدر دیگر سال تحویل میشود ولی دوستش ندارم.........سال نو را میگویم......هرسال خواستم حال مرا مرا نیز مانند بهارش نیکو سازد...؟؟؟ و من باز تنهایم.راستی او چرا رفت ماهی برایش خریدم عاشق ماهی قرمز درشت است..میگوید مامان اینها گولی است با انها حرف میزند؟؟؟؟؟؟؟چه میدانی شاید اولین مهمان سال نو او باشد من از ای کاش متنفرم... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 29 اسفند1384ساعت 4:47 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
امشب با او شام خوردم.وچه غم انگیز بود.چون می دانستم.باید دوباره اورا
برسانم ودم در ببوسمش و این جمله تکراری ۰۰۰مواظب خودت باش عزیزم را بگویم.راستی او کی دوباره بر می گردد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟چقدر این خانه سرد است.امشب حتما روی تخت او می خوابم و بوی موهایش روی بالش را دوست دارم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 1:28 قبل از ظهر توسط لیلی |
|
|
این اسموقتی خیلی کوچولو بود براش گذاشتم.از روی
کارتون مورد علاقش!!!!حالا که بزرگ شده دیگه خوشش نمیاد کسی باهاش شوخی کنه.این از عادتهای ما ادماست.چیزهایی که تو بچگیمون خوشحالمون میکنه در بزرگسالی حالمونو به هم می زنه.هر وقت دلم خیلی براش تنگ می شود و میروم ببینمش دعوا مون میشه.اصلا ما حرفهمدیگر را نمی فهمیم دیگه.اون وقتها وقتی می خوابید خونه سرد میشد انگاری.من لحافشو مرتب می کردم بعد شروع میکردم به نوشتن.از اون از اینکه چقدر دلم می خواهد که زودتر بزرگ بشود.از تنهایی از اینکه عاشقشم می نوشتم.از اینکه چقدر دلم می خواهد وقتی بزرگ شد یارم باشد نوشته هایم را بخواند و ببیند این دخترک مو فرفری رنج زندگی را به امید او با خود میکشد.ولی وقتی بزرگ شد من باز هم تنها بودم نمی دانم چرا ولی می دانم تنها بودم!!!!الان دزدکی شبها برایش می نویسم.....شاید روزی اینها را نشانش دادم شاید هم دوباره همه را سوزاندم نمی دانم.... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 17 دی1384ساعت 8:24 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
معمولا همه لحظات بیادماندنی زندگی راسعی میکنند
با گرفتن عکس یادگاری ثبت کنندوازنگاه کردن به ان لبخند بزنند.ولی عکسهایی هم در این میان هستند که ادم را بیاد حماقتهایش می اندازد!!!که انها هم در شادی به ثبت رسیدند.من در البوم عکسهایم.خودم را نمیشناسم چون اصلا الان کسی که توی عکس است وجود نداره یا اگر هم هست روح نداره!!می خواهم تمام عکسهای نوروز لحظات قبل و بعد سال را اتش بزنم می خواهم تمام عکسهای بیست وهفتم فروردین را تکه وپاره کنم.از سال هفتادودو به بعد ادمهای عکسهای البوم من اهریمنهایی بودند که ادای ادمها را در می اوردند.....گوش فرا دهید...اغاز سال ۱۳۷۲وسازوضرب مخصوص سال نو.....عجله برای بیرون رفتن از خانه بدیدار معشوق رسیدن.... خراب کردن سفره ای که برایش با وجود خستگی از خانه تکانی روزها دویدم.دویدم .......و چه پوچ می .دویدم. چه دور بودم و کور....تلفنهایی که مخاطبش من نبودم.عجب چه زود رسید دوازدهمین سالگرد ازدواجم.به چه فکر می کنی امشب خیلی با خودت درگیری اما این یکی را نمی شود مثل سال نو درگیری راه بیاندازی و بزنی بیرون...کاش می گفتی در ان روح وجسم متعفنت چه می گذرد خودم راهیت می کردم.....می بینید من حق دارم این عکسها را نابود کنم نه؟این یکی رو ببین از ته دل می خندم ولی امروز که به ان روز نگاه می کنم باید می گریستم. پس می سوزانم همه را با هم دیگر نگاهشان نمی کنم.پس از ان چه راحت این جمله را می نویسم گذشته وجود ندارد........... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 دی1384ساعت 8:47 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
من بانویی را بیاد می اورم که در یک شب زمستانی تنها بالا پوشی را که بر تن دا شت به پسرکی پا برهنه داد.وخوب این را نیز بیاد دارم که همان پسرک سالها بعد با هیکل ورزیده اش ان بانو را به جرم نداشتن پول غذا به جوی ابی انداخت................. این دو یکدیگر را به خاطر می اوردند!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 6 دی1384ساعت 0:23 قبل از ظهر توسط لیلی |
|
|
امروز حوصله ندارم.هنوز منتظر یک معجزه هستم.شاید امروزان روز باشد.کسی چه می داند.
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 29 آذر1384ساعت 1:49 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
ساعت۴ شده هنوز حاضر نیستم.همیشه این دلهره را دارم.اخر هم یک مانتو به تن میکشم.و از در میروم بیرون.نمیدانم چرااین باراینقدردلهره.دارم.خیابان شلوغ است حتمادیر میرسم بچه ها باز شروع میکنند به متلک اندازی صدای بوق ازارم میدهد بالاخره رسیدیم.داخل میروم دود سیگارمه عجیبی راه انداخته اونجا هستند میبینمشون لبخند به لب دارند امنه دست تکون میده همیشه میزوسط سالون مال ماست چهره های زیادی برایم اشناست انها هم هر چهارشنبه اینجا هستند.به میز نزدیک شدم جیغ و فریاد خوشحالی بچه ها جلب توجه میکنه مثل همیشه(شف)با اشاره ای ما را به ارامش دعوت میکند.اه خدای من این قامت چقدر اشناست به امنه اشاره میکنم این کیه؟
خنده اش شیطنت بخصوصی دارد.......قهوه ها یکی یکی جلوی ما قرار میگیرد من هنو ز دنبال جوابم.هایده مرا ازاین سردرگمی نجات میدهد.....نادر خان !الیزابت میدونی چرا نشناختی جراحی پلاستیک روی بینی وگونه هاش انجام داده.............خدای من چرا به من چیزی نگفتند باید به دستشویی سری بزنم نمیدانم قیافه ام چگونه است چقدر از دست بچه ها لجم گرفته چرا به من چیزی نگفتند بعدا حسابشون رو میرسم.......صدای نوشین مرا به خود اورد قهوه سرد شد چته؟کجایی؟دلم میخواست خفه اش کنم....سیگاری اتش زدم....متخصص پکهای عمیق این را نادر خان گفت به سرفه افتادم....یادت است چقدر سیگار کشیدنت را دوست داشتم.از این موضوع سالها میگذرد چقدر دلم میخواست امروز نیامده بودم.هایده به کمکم امد .....نمیدانید دختر الیزابت چقدر زیباست درست مثل ان موقع های خودش پر شورونشاط باخودگفتم یعنی چه اتفاقی نیفتاده خودتو جمع وجور کن شایدروزی تو خیابان میدیدیش می خواستی خودتو پرت کنی زیر ماشین!!!!!!!!!!!!!!این هم یک چهارشنبه مثل بقیه است ولی نبود واقعا نبود.کاش امادگی داشتم ولی میدانم هرگز دانستنش چیزی را حل نمیکرد.......................جمع سر میز ۲۵ سال از دوستیشون میگذشت ان روزها جوان بودم وزیبا همیشه چندتایی به خاطر من دور هم جمع میشدند یکی از انها همین (نادر)بود ازاوخوشم میامد با همه فرق داشت حرف زیاد نمیزد اگر هم میزد خارج از موضوع نبود همه میدانستند مرا دوست دارد اه که من چه دور بودم و کور......پاییز بود خوب بیاد دارم مرا تا دم دبیرستان رساند بعد با دلهره گفت می خواهم باهات صحبت کنم ساعت ۶ کافه نادری.وزود دور شد وارد شدم لبخند زد نشستم دنبال کلمه ها میگشت.میدانستم ولذت میبردم.ولی بر خلاف تصور من گفت:می خواهم باهات ازدواج کنم...........گفتم من هنوز درس میخوانم تو هم همینطور تازه دوستی ما یک دوستی معمولیه خدا میداند با گفتن این حرف چه اتشی به جانش انداختم.گفت واقعا چرا اینقدر دوست داری مرا ازار بدهی من نگاه تورا میشناسم نگاهت با من حرف میزند چرا جواب درست نمی دهی ساکت شدم سیگارم را روشن کردم و او مرا نگاه میکرد...عاشق سیگار کشیدنتم...راستی نادر هرگز در زندگی سیگار نکشیده بود.بهش گفتم هرگز قصد ازدواج ندارم اگر روزی تغییر عقیده دادم بدون شریک زندگیم کسی جز تو نیستی نفس راحتی کشید مرا به خانه رساند.بعد از ان ما باز هم با بچه ها دور هم جمع میشدیم.نادر برای ادامه تحصیل از ایران رفت توی فرودگاه گفت یاد حرفات تو کافه نادری باش من فقط برای اینده روشن با تو میروم.گفتم من تنها دختری هستم که هرگز چیزی را فراموش نمیکنم.......................................اما کردم از او خبری نداشتم تا امروز اصلا بهش فکر نمیکردم..صدایش مرا به خود اورد.خوشبختی الیزابت!!!نگاهش کردم تویی که دوستت میداشتم..........گفتم نه جوابی نداد انگار جوابی نداشت که بدهد.دیر شده بود باید میرفتم نگاهش کردم بعد از این چهارشنبه ها تو هم هستی ؟میخواهی باشم ؟اه این کافه نادری این میز وماادمها !!گفتم این حرف درست نیست ولی اری میخواهم باشی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!بچه ها اشک گوشه چشم خودرا پاک میکردند میدانستم امروز برای انها با بقیه روزها فرق میکرد.نادر خداحافظی کرد یادم نیست جوابش را دادم یا نه چقدر سردم است. من هم رفتم یادم نیست چقدر پیاده راه رفتم به خود امدم دم در خانه بودم!!داخل شدم مامان خوش گذشت جرا رنگت پریده.چیزی نیست سرم کمی درد میکند میخواهم استراحت کنم به اتاقم میروم به سرعت زیر پتو میخزم گریه امانم نمی دهد نمی دانم چه وقت شب است......چه خوب که پدر بچه ها در ماموریت است...سپیده میزند امروز روز دیگریست و من چقدر کار دارم جلسه مدرسه خیاطی مهمانی اخر هفته...................................................................................این چهارشنبه فکر نمیکنم وقتی برای کافه نادری داشته باشم.بهتر است به بچه ها خبر بدهم!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه 26 آذر1384ساعت 4:20 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
نگاهش می کنم کمی صورتش رنجور شده ولی هنوز جذاب است.بیاد
روزهای اول اشنایی که می افتم.با خود میگوییم چرا او را برای یک عمر زندگی انتخاب کردم!!!!!جوابش را نمی یابم.شاید ان روزها من جیز دیگری از زندگی می خواستم.امروز ا و شکل مرگ است..حرفهایش ازارم می دهد ولی گوش می کنم.نگاهش سنگینی دارد تحملش می کنم....نکند من خود مرگ باشم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/ |
|
+ نوشته شده در
جمعه 25 آذر1384ساعت 9:55 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
وقتی به تو می اندیشم شادم.از اینکه دزدکی به تو فکر می کنم سراسر وجودم در لذت است........ساعت۹ صبح است هرگز این ساعت بیدار نمیشوم.کمی همه در عجبند!!!!!به تو می اندیشم نه به اطرافیان اصلا مهم نیست..نمیدانم این پیراهن را دوست داری.اه موهایم را انطور که دوستشان داری شانه نزدم.....خدای من ساعت چند است؟؟؟نکند پشت در باشی؟؟چقدر این بو تورا بیاد من می اورد.
خودت ان را به من هدیه دادی...................این فقط یاد تو بود. گفتم یاد بعضی نفرات شادم میسازد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 24 آذر1384ساعت 11:45 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
میدانید زنها همیشه عاشق این هستند که ازشون تعریف بشه!!!!!!!!!!!۱ همین باعث میشه که از واقعیت دور بشوند.یادشون بره که اصلا چه میخواستند و چه شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 10:13 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
امروز به ملاقات فرشته کوجکی رفته بودم.دلم گرفت می دانستم هیج کمکی نمیتوانم بکنم.جون گفتنیها را گفته بودم.او را ارام نگریستم.شاخه گلی بدست داشتم. چه خوب که میدانستم عاشق رز باکاراست.کمی از غم او کم کرد ولی هر جه نشستم حرفی نزد راستی نگفتم این نازنین دختر من است.گفتنیها را فبلا گفتم ولی چه کنم من فقط او را دارم.چگونه به او بگو یم عزیز کو چک مادر من تمام این اشتباهات را قبل از تو کردم. ولی میگوید ولم کن مامان حوصله ندارم.چرا باید هر کسی خودش تجربه کنه؟واقعا من بدنبال این جوابم...........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 9:14 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
اینقدرها گذر فصلها را به چشم ندیدم.اما به قدر تمامی انها رنج کشیدم
دورودورتر شدم.انقدر دور که وقتی به اینه نظر افکندم چهره ای را که در ان به من می نگریست نمیشناختم. براستی او کیست؟خود منم تکرار پوچی ها دل کوچکم را ازرد.ولی دستی نبود که برویش مرهمی گذارد.بدنبال نگاهی می گشتم که گرمی اش دوباره امیدوارم سازدواغوشی که امنیت را به من بازگرداند!!و چه دور بود دور.شبهای تنهایی مرا صدای جاروی رفتگری پر میکرد.صدای خش خش برگها ازارم مدهد.این بودن است؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 23 آذر1384ساعت 1:37 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
سلام دفترچه جون دخترکی با موهای تابدار دزدکی از پنجره اتاقش
پسرکی مو فرفری را دزدکی میپاید....۹اذر۶۰ سلام دفترچه جون مدتهاست ورق نخوردی۲۴ ساله که پسرک مو فرفری ازارم میدهد.انگار او را نمیشناسم.برای حرفهای قشنگش دلم تنگ شده....او را سالهاست گم کردم کاش دستی برایم پیدایش کند. کاش چشمی برایم گریه کند.او کجاست؟چرااینقدر دور است؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آذر1384ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط لیلی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
دلم میخواهد هرگز کسی دیگر نگوید اگر یکبار دیگر بدنیا بییایم میدانم چگونه عمل کنم.لیلی بانویی
است که همیشه چیزی وجود دارد که ازارش دهد.سالها پیش که خیلی خوشبخت بود.دست به قلم شیرینی داشت.ولی روزی همه را سوزاند.نمیدانم چرا دوباره مینویسد.شاید دوباره دارد خوشبخت میشود!!!!! |
| پیوندهای روزانه |
|
musiC آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
سرو عشق ومستی.....با او یافتم خویشتن را ترانه با قلمی اشنا درد او درد ماست دیر اشنایی است با دلی چون اینه اشنایی با او برای محکوم کردن .........اما سخن عشق امد |
|
RSS
|